|
وب نوشته هاي محمد مسعودنيا
|
معمولا وقتی شروع به وب گردی میکنم
بعضی از وبا رو که میخونم
سراسر وجودم اندوه میشه
اینکه چرا من نمیتونم از بعضی چیزا راحت بنویسم.
اصلا کلا چرا من نمیتونم راحت بنویسم.
یه چیزایی مثل نوستالوژی وعشق و ... به راحتی احساسات منو تکون میده
یه وبلاگایی مثل وبلاگ حامد کسایی رو که میخونم و آرشیوش رو ورق میزنم
توش غرق میشم و به شدت اندوهگین
برای خودم، برای خاطره هام،برای آرزوهام،برای دنیای کوچک تنهایی خودم.
حسودی نیست.ناراحتیه برای اینکه چرا من نمیتونم با احساساتم راحت باشم و بنویسمشون.
برای اینکه چرا انقد غرق در چیزای متفرقه و دنیای بزرگونه شدم که حتی تو دنیای خودمم با خودم راحت نیستم.
تو دنیای خودمم به خودم دروغ میگم و دیگه نمیتونم باش صادق باشم.
و اینجاست که دلم میخواد برای خودم زار زار گریه کنم.
مثل قدیما که راحت، جلوی هر کی که بود میزدم زیر گریه
با اینکه همه منو دس مینداختن ولی خودم راحت بودم
و شاد
ولی حالا دیگه حتی تو تنهایی خودمم به جای گریه کردن
سیگار میگیرم دستم
و با چند پک عمیق به دروغهایی که به خودم میخوام بگم فکر میکنم ...
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای تلخ تنهایی چه بیزارم