تبليغاتX
پيچش تند
وب نوشته هاي محمد مسعودنيا
داشتم فک میکردم
 اگه بمیرم 
وسایلی که داشتم و خیلیاشون شخصی و خصوصی بودن
 چه بلایی سرشون میاد؟ 
مثلا ممکنه من تو سیستم و یا موبایلم یه سری ویدیوی قشنگ پ.و.ر.ن داشته باشم که ازشون خیلی خوشم بیاد و یا تو موبایلم
 یه سری اس ام اس داشته باشم که با دوست دخترم به دور از چشم زنم لاو ترکونده باشم
 و یا دفتر خاطراتی داشته باشم که توش خیلی صریح همه نظراتم رو راجع به افراد دور و برم نوشته باشم.
اگه من مردم چه بلایی سرشون میاد؟
 و ممکنه چه حرفا پشت سرم زده بشه؟
مثلا اگه تو موبایلم اس ام اسا و فیلمای ... دیده بشه چی میشه؟؟؟ 
حالا آدم تا زندس خودش حواسش به همه اینا هس و حتی اگه لو بره میتونه یه جوری جمعش کنه ،ولی وقتی مُردی و دستت از دنیا کوتاس چی کار میخوای بکنی.
مرگ هم که دست آدم نیست.یهویی سراغ آدم میاد...

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مشغول تقلا کردنم.جون میکنم و به هیچ جایی نمیرسم.با دست پس میزنم با پا پیش میکشم.شب تا صبح تو خواب باهاشم .صبح تا شب تو فکر خوابی که دیدم و به تحلیلش مشغولم.من که میدونم هیچ تاثیری نداره.هیچ افاقه ای به حال من نمیکنه.هیچ راهی نداره که یه جوری بش برسم پس چرا دست از سرم بر نمیداره.؟ چرا دست از سرش برنمیدارم؟ تا یکم میام فراموشش کنم یه خوابی میبینم که ذهنم رو آشفته میکنه.ای خدا .کمک....
پ.ن:برای اولین بار نوشتن یکم کمک کرد اعصابم راحت بشه.
+ نوشته شده در  88/06/03ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتها بود تو اين فكر بودم كه من دقيق چند سالمه.22 يا 23 سال.هي مينشستم حساب ميكردم ولي باز شك ميكردم.خلاصش كنم اومدم تو نت بعد از يه ساعت سرچ اين فايل اكسلو پيدا كردم.خيلي راحته كار باش.شما هم بشينيد سنتونو دقيق حساب كنيد.بالاخره من الان متوجه شدم كه دقيقا 22سالو 6 ماه و يك روزمه.

شما هم تاريخ امروز رو تو نوار بالا وارد كنيد.بعد تاريخ تولدتون رو تو نوار دوم وارد كنيد و اينتر بزنيد و بعد تو نوار سوم تاريخ دقيق سنتون رو ميبينيد.
(البته فک کنم این مشکل رو بیشتر کسایی دارن که نیمه دوم سال بدنیا اومدن)

دانلود با حجم 15k
+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از طراحيهاي قديميه خودمه.

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جمعه گذشته در همایش سلامتی که در واقع همایش لاغری دکتر کرمانی معروف بود شرکت کردم. قبل و در حین مراسم 2-3 تا عکاس بودن که مرتب عکس میگرفتن. من قبل از شروع مراسم توی تالار داشتم میرفتم سمت داخل سالن که یکی از این عکاسا همینجوری خیلی سریع گفت: "وایسا یه عکس ازت بگیرم".اون روز هم از روزایی بود که کلا مغزم دیر دستور میداد.وقتی هم که دستور میداد بدنم جون میکند تا اجرا کنه.حتما برای همتون پیش اومده.کلا مثل خنگا بودم.بماند.وقتی این عکاسه سریع گفت "وایسا عکس بگیرم "برام آنالیز نشد که داره چیکار میکنه و من دارم چیکار میکنم.واسه همین عین خنگا وایسادم و اونم یه کتاب معجزه ای برای چاقها داد دستم و ازم یه عکس گرفت و منم فک کردم عکاس خود همایشه و میخوان مثلا عکس همایششون رو تو بایگانی و اسنادشون داشته باشن.کلا همه این اتفاقا تو کمتر از یه دقیقه افتاد.
.
.
.
من در طول هفته فقط دو روز میام سر کار.روز سه شنبه اومدم سرکار یکی از بچه ها بهم گفت: ها ممد.معروف شدی. عکستو زدن تو روزنامه.
منم از همه جا بیخبر هی میخندیدم و چرت و پرت میگفتم. بعد نگهبان شرکت و دیدم اونم گفت عکست تو روزنامس. چون چاقیت سه برابر شده عکستو زدن تو روزنامه.یه کمی مشکوک شدم که چی شده.خلاصه رفتم بالا تو اتاقم که دیدم همه بچه ها اومدن بساط خنده راه انداختن و روزنامه رو بهم دادن.روزنامه رو باز کردم دیدم بــــــــــــــــــــلـــــــــه.

عکسی رو که روز همایش ازم گرفتن زدن تو یکی از روزنامه های محلی خوزستان وتیتری زدن با این عنوان که: چاقی در ایران نسبت به گذشته سه برابر شده. و در توضیحاتش گزارشی راجع به همایش لاغری در اهواز و حرفای دکتر کرمانی نوشته بود.یخ کردم.
حالا دارم دعا میکنم کسی از فامیل یا آدمایی که آدم باشون رودرواسی داره نبینه این عکسو.هر چند که میدونم دقیقا همونایی که میخوام نبینن میبینن.البته خود عکس ضایع نیست.تیترش خیلی مزخرفه.
به فــ.......ـاک رفتیم اساسی.



+ نوشته شده در  88/05/14ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عکسا رو که میبینید.گوشه ای از زجریه که ما 4 ساله داریم میکشیم

(امروز وفردا در تهران به دلیل بدی هوا تعطیل اعلام شد)

 آخه واقعا تبعیض از این آشکارتر! مگه ما شهرستانیا مردم این خراب شده نیستیم.یعنی ما اجنبی هستیم دیگه.این بد نیست که تهران تعطیل اعلام شد ولی چرا فقط تهران؟چرا شهرستانهای دیگه نباید تعطیل اعلام بشن.درستش اینه که هر جا گرد و خاکه تعطیل بشه نه اینکه فقط تهران تعطیل بشه.این از بی عرضگیه مسئولان خودمونه.این از بی بته ای و نمک به حرومی بودن نماینده های خائنمونه.سه تا نماینده داره اهواز که میرن مجلس نقش مترسک رو بازی میکنن.هیچ غلطی هم نمیکنن.الان 4 ساله ما تو اهواز داریم خاک میخوریم. بیش از 250 روز در سال اینجا گرد و خاک شدیده.جوری که چشم چشم رو نمیبینه ولی کک هیشکی نگزید.همچی ته مونده گرد و خاک رسید تهران یه هیئت اعزام شد عراق که مشکلات رو حل کنه.برنامه های پزشکی تو تلوزیون زیاد شد.تهران تعطیل شد.چطور فقط تهرانیا مریض میشن، ما مریض نمیشیم؟ اونوقت اون دکتر خاک بر سر اهواز تو برنامه نود میاد میگه که "نه،این خاک مشکلی ایجاد نمیکنه"خب خاک بر سر یه بارش آره مشکلی ایجاد نمیکنه ولی نه هرروز هر روز.الان که رو آنتنی یه غلطی بکن که این مشکل رو حل کنن.نه که برا خود شیرینی بیای بگی نه این خاک مشکلی ایجاد نمیکنه.پارسال زمستون 2 بار زنگ زدم رادیو جوان گفتم"ما مردم اهواز آرزو میکنیم این خاک مثل زمان جنگ که موشک به تهران رسید و آقایون احساس کردن خطر بیخ گوششونه جنگ رو تمام کردن و جام زهر رو نوشیدن برسه تهران تا یه فکری به حالش بکنن و ما مردم اهواز راحت شیم.خانمه گفت چه ربطی به مسئولان داره؟ گفتم چون این مشکل کاملا قابل حله.فقط یه مالچ پاشی میخواد و اینکه اون کمربند گیاهی رو که از بین بردن دوباره احیا کنن.پیاممو پخش نکردن.فقط گفتن که دوستانی از بعضی شهرستانها تماس گرفتن و از گرد و خاک موجود ناراضین و میگن این مشکل قابل حله .امیدواریم اگه قابل حل باشه مسئولین حلش کنن و تمام.شما چه میدونین که ما الان 10 روز پشت سر همه این وضعیت رو داریم و 2 روزه تازه به تهران رسیده که همه به فکر افتادن.4ساله ما داریم خاک میخوریم و هیشکی به فکر نیست.بابا به کی قسم اگه خوزستان نبود ایران از افغانستان کمتر بود.آخه مشکلاتمون یکی دوتا نیست.دلم میخواد همتون بیاید کارون رو ببینید چیزی ازش نمونده.اونوقت کارون که به جاههای مختلف داره آب میده به خودمون آب نداره که بده.همه خونه های اهواز بلا استثنا دستگاه تصفیه آب و دستگاه پمپ دارن.حتی تو طبقه های همکف.کشاورزی خوزستان از بین رفت.همه چی داغون شده و این وضعیتمونه.خدا به خیر کنه این 4 سالو...

و واقعا باید گفت یاد روزهای آفتابی اهواز بخیر

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بابام تعریف میکرد: که زمان جنگ یه روز صدام تهدید کرد که میخوام ده روز دیگه حمله کنم و اهواز رو شخم بزنم و با خاک یکسان کنم.همه ترسیده بودن و مونده بودیم که صدام میخواد چیکار کنه؟

روز دهم که شد منتظر اتفاقاتی بودیم که صدام از قبل خبرش رو داده بود و دردفتر آیت الله موسوی جزایری بودیم که دیدیم یهو میرحسین موسوی اومد تو.همهمون تعجب زده شدیم.آیت الله موسوی جزایری از میر حسین پرسید شما اینجا چیکار میکنید؟صدام تهدید کرده که میخواد اهواز رو شخم بزنه.که میرحسین گفت: منم میخوام ببینم صدام میخواد چیکار کنه؟اگه که میخواد شخم بزنه و همه مردم بمیرن منم جزئی از مردم.میخوام بدونم واقعا جرئت اینکارو داره و اگه داره منم مث باقی مردم کشته میشم.

وچه دلیلی برای انتخاب میرحسین از این بالاتر که کسی رو انتخاب کنیم که بفکر مردمه و دلش برای مردمش میسوزه؟

نه کسی که با دروغگویی میخواد صندلی ریاستشو محکم بچسبه.

چند تا سوال از طرفدارای احمدی نژاد میپرسم که عموما ولایت مطلقه فقیه رو هم قبول دارن.

همه ما زمان رفسنجانی رو به یاد داریم و یادمونه همین حرفها در موردش زده میشد و اینا چیز تازه ای نبود که احمدی نژاد گفت و فقط مردم این صحبتا رو از زبون یک مقام کشور شنیدن.رهبر هم در کردستان اعلام کرد که از ما مردم عادی خیلی بیشتر نسبت به مسایل واقفه و اصولا باید هم اینطور باشه و درستش اینه که رهبر مسایل رو خیلی بیشتر از ما بدونه.پس قضیه دزدی و اشرافی گری آقایون رو میدونسته .حالا اگر حرفهای احمدی نژاد در مورد مسئولین نظام(رفسنجانی،ناطق و...)درست باشه 3حالت به ذهن آدم  متبادر میشه

1-یا آقایون اشراف رهبر رو  ترسوندن که تا الان حرفی نزده که اگه اینطور باشه رهبری و ولایت ازش ساقطه چون  فاکتور شجاعت که از خصوصیات رهبره رو نداره

2- دست رهبر هم با آقایون اشراف و دزد تو یه کاسس که تا الان حرفی در این مورد نزده چون اگه چیزی میگفت خودش هم زیر سوال میره.

3-احمدی نژاد دروغ میگه.

بنظر شما کدومیک از این حالات میتونه باشه؟


+ نوشته شده در  88/03/20ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز ولادت حضرت زینب خواب دیده بود حضرت علی و حضرت زهرا اومدن خونش.خونشون خیلی نورانی شده .خانومش هول کرده بود و گفته بود:سید مهدی الان چیکار کنیم.ازشون چی پذرایی کنیم؟و از خواب بیدار شده بود.
..
..
..
ام عباس خواب دید که سید مهدی داره تو نجف خونه میسازه.زنش به ام عباس میگه:ام عباس،سید مهدی اومده اینجا داره خونه میسازه.میگه میخوایم بیایم اینجا ساکن بشیم.هر چی بش میگم ما اینجا غریبیم و فامیلی نداریم میگه عیب نداره.فامیل میان بمون سر میزنن.
از خواب که بلند شد ربع ساعت به اذون صبح مونده بود.به پسرش خوابش رو گفت و پسرش طبق معمول حرفای پسرونه بش گفت که دیشب شام زیاد خوردی.خواب الکی دیدی.ولی صبح ساعت 8 اومد به مامانش گفت دوباره خوابت رو برام تعریف کن و وقتی مادر خوابش رو براش تعریف کرد عباس بهش گفت که الان بهم زنگ زدن و خبر فوت سید مهدی رو دادن.
..
..
..
وقتی بدن پر از زخم عمو رو رو سنگ غسالخونه دیدم نوار زندگی عمو مهدیِ مامانم ظرف چند دقیقه همراه با باران اشک جلوی چشمم اومد و یادم اومد که کلاس چهارم بودم که میرفتم خونه عمو مهدی و عمو ریاضی درسم میداد.بابام بزور میبردم اونجا.چون از ریاضی خوشم نمی اومد- البته وقتی بزرگ شدم فهمیدم بابا بزور میبردم اونجا که درس بخونم تا از لحاظ مالی بتونه به خونواده عمو کمک کنه - ولی هر وقت میرفتم خونشون شب بزور می اومدم خونه.بعد از درسم با بچه های عمو شروع به بازی میکردیم.
تقریبا از چند سال قبلش محمد،پسر عمو سرطان بدخیم گرفته بود و شیمی درمانی میکرد و خوب یادم هست که تمامی موهای سر و صورتش ریخته بود و با عصای زیربغل راه میرفت و شبی که دکترها ازش قطع امید کرده بودن ام جمیله- مادر بزرگ محمد -  تا صبح تو بیمارستان و بالای سر محمد نماز خونده و گریه کرده بود و شفای محمد رو گرفته بود و صبح پرستارها لباسهای محمد رو تیکه پاره کرده و برای تبرک با خودشون برده بودن. بعد از اون جریان زمانی که من میرفتم خونه عمو،خود عمو روی بدنش دملهای چرکی بزرگی در می اومد و یادمه اول هم از روی سرش شروع شد و بعد از عمل روی سرش، دمل روی کمرش و بعد چند جای دیگه ی بدنش در اومد و بعد دوباره محمد یه تومور تو سرش در اورد و این بار خدا رو شکر این تومور خوش خیم بود و با چند بار عمل خوب شد.از اینجا به بعد بود که عمو رفت ساکن قم شد و کمتر ازشون خبر داشتم و هر خبری که بود خبر بیماریهای عمو و یا خانوادش بود.زن عمو - که واقعا یک فرشته س- سرطان گرفت و باز هم ام جمیله تونست تو بیمارستان شفای دخترشو بگیره و بعد فاطمه دختر عمو یهو شنواییش رو از دست داد و متعاقبش حرف زدن براش بسیار سخت شده بود و بعد زنعمو دوباره سرطان گرفت - و اینبار هنوز سرطان دست از سر زنعمو برنداشته و مشغول درمان و عمل بر روی زبونشه چون اینبار سرطان زبون گرفته – بعد از زنعمو دوباره خود عمو دیابت گرفت و قندش هم بالا بود.بعد اول آروم آروم و بعدسریع بیناییش رو از دست داد و دو سال آخر عمرش رو نابینا بود و بعد هم کلیه هاش از کار افتاد و دیالیزی شد و در موقعی که تنها کاری که میتونست بکنه نشستن روی زمین و یا دراز کشیدن بود هموروئید گرفت و مجبور شد باسنش رو عمل کنه و عفونت وارد خونش شد و نتونستن رگهاش رو پیدا کنن که دیالیزش کنن و عمو به کما رفت و بعد از دو روز کما بالاخره پرونده درد و رنجهای بی پایان زندگی 47 ساله اش دوشنبه گذشته بسته شد و به رحمت ایزدی رفت و مهمان حضرت علی و حضرت زهرا شد. 
یادمه وقتی از کربلا اومدم چون قبلش به عمو نگفته بودم که دارم میرم کربلا ،زنگ زدم بش و باهاش صحبت کردم و وقتی احوالش رو پرسیدم عمو بهم گفت: عمو انقد خستم و درد دارم که حالی برام نمونده و خالم تعریف میکرد بار آخری که رفته بود خونشون، عمو از شدت درد نتونسته بود حتی روش رو برگردونه که خاله رو ببینه.
تمامی این دردها و آلام باعث پیوند قوی عمو با ائمه شده بود.تقریبا هر شب تا زیارت حضرت زینب رو با موبایل گوش نمیداد و گریه نمیکرد خوابش نمیبرد و خدا حفظ کنه زنعمو رو که یک فرشته ی واقعیه.کسی که با تمامی این مشکلات تا پای جووون پیش عمو بود و این دو سال آخر زندگی عمو تقریبا شبی به خواب راحت نرفت و نتونس غذایی به راحتی بخوره.شبها که میخوابید دستش رو میزاشت تو دست عمو که اگه عمو بیدار شد و چیزی خواست ، بیدار بشه و بتونه به عمو کمک کنه و ...
و ...
هر که در این بزم مقربتر است                       جام بلا بیشترش میدهند

خدا همه ما رو رحمت کنه. 

+ نوشته شده در  88/03/09ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

معمولا وقتی شروع به وب گردی میکنم
بعضی از وبا رو که میخونم
سراسر وجودم اندوه میشه
اینکه چرا من نمیتونم از بعضی چیزا راحت بنویسم.
اصلا کلا چرا من نمیتونم راحت بنویسم.
یه چیزایی مثل نوستالوژی وعشق و ... به راحتی احساسات منو تکون میده
یه وبلاگایی مثل وبلاگ حامد کسایی رو که میخونم و آرشیوش رو ورق میزنم
 توش غرق میشم و به شدت اندوهگین
 برای خودم، برای خاطره هام،برای آرزوهام،برای دنیای کوچک تنهایی خودم.
حسودی نیست.ناراحتیه برای اینکه چرا من نمیتونم با احساساتم راحت باشم و بنویسمشون.
برای اینکه چرا انقد غرق در چیزای متفرقه و دنیای بزرگونه شدم که حتی تو دنیای خودمم با خودم راحت نیستم.
تو دنیای خودمم به خودم دروغ میگم و دیگه نمیتونم باش صادق باشم.
و اینجاست که دلم میخواد برای خودم زار زار گریه کنم.
مثل قدیما که راحت، جلوی هر کی که بود میزدم زیر گریه 
با اینکه همه منو دس مینداختن ولی خودم راحت بودم
و شاد
ولی حالا دیگه حتی تو تنهایی خودمم به جای گریه کردن
سیگار میگیرم دستم
و با چند پک عمیق به دروغهایی که به خودم میخوام بگم فکر میکنم ...

چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای تلخ تنهایی چه بیزارم


+ نوشته شده در  88/03/01ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

واااااااااااااااااااااااااوووو
اومد پاي رايانه
آدرس وبلاگش رو وارد كرد
و چون از اينترنت دايال آپ استفاده ميكرد ساعتها مشغول فكر بود تا وبلاگش بياد بالا
به تعداد كم بيننده هاش
به تعداد انگشت شمار كامنت گزاراش و...
وبعد....

واااااااااااااااااااووووووو

"مشترك گرامي دسترسي به سايت مورد نظر امكان پذير نميباشد"
با دفتر فيلترينگ مخابرات مكاتبه كرد
و پاره اي از توضيحات داد
براش يك ايميل اومد
 كه مشترك عزيز و گرامي 
بار آخرت باشه از واژه هاي {س.ك.س.ي،  ت.خ.م.ي،   ب.ي.ض.ه}استفاده ميكني
در ضمن غلط ميكني سايتايي كه فيلترن رو تو وبلاگت وارد كني 
در صورت تكرار مجدد خار مادرت رو به هم پيوند ميديم
مياريمت برنامه شوك ميگيم اين پسره خرابه . محتات هم هس
خلاصه كه من ديگه غلط بكنم از اين كاراي بي ادبي كنم.
خشتكمو دوس دارم.
دلم نميخواد بكشنش رو سرم



+ نوشته شده در  88/02/26ساعت   توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin